خرید بک لینک

نم بارون با بوی تند و تلخ!!! یک عصر پاییزی و ماه آذری ام....

این بوی باران یاد آور شفافیت و معشوق پاک آسمانی ست هر چقدر هم که تلخ باشد.

باران شهر بوی تلخ میدهد که آدم را یاد عطر های مردانه می اندازد! و در امتداد این بوی مردانه بوی تو...عطر خوب آرامش؛عطری که تا به مشامت میرسد نا خودآگاه چشمانت را میبندی و با تمام وجود نفس عمیق میکشی و خاطراتی که در یک آن از جلو پلک های بر هم گذاشته ات میگذرد ...

هوای مطبوع با بوی تلخ باران! تلخ اما ضروری و تکرار شونده مثل خاطرات گذشته، تلخِ تلخ اما شیرین!!!! این باران هرچقدر هم تلخ باشد باز هم باران است و هوای عاشقی دارد حتی در این شهر دود گرفته ی آلوده از هرچیز!!.... اسم باران هم کافیست برای شفافیت ذهن با همه کدورتش!!!!!

چقدر طعم یکنواختی در متنم جاریست...

مجبورم در این چهار چوب قوطی کبریتی بمانم اما روحم آن بیرون دارد با هوای پاییزی عشقبازی میکند؛ دستان بارانم را گرفته ام و دارم دور دور میچرخم مثل عروس های کارتونی دامن احساسم اوج میگیرد و بالا میرود و "پف" میکند منم از ذوق سرم را بالا میبرم و از ته دل میخندم و دنیا را با خنده ام به وجد می آورم....موهایم را اما باز نمیکنم، موهایم هم برای توست نمیگذارم دستان باد شیطنت آمیز شانه اش کند، همین طور موجدار و آشفته میخواهمش!... دستانت را محکم گرفته ام باران من! یه موقع آبشار احساس گرفته از تو قطع نشود، قطعش نکنی!!!

دستم را از پنجره بیرون میبرم و چشمان خمارم را میبندم... قطره قطره باران به کف پنجه های باز شده ام میخورد و خنکای آن به درون بدنم سرازیر میشود و زنده ترم میکند؛ همان طور دستانم دراز شده و بازِ باز به سمت تو گرفته ام بارانم! آنقدر نگه میدارم تا تو هم دستم را بگیری... منتظرم؛ در دلم با تو حرف میزنم و با همان پلک های فرو خفته، تمام لامسه ام را هشیار کرده ام تا کوچک ترین تماست را حس کند، بفهمد!

کم کم هیجانت زیاد میشود و تو هم به این دیوانگی ام دامن میزنی و با من دیوانه تر میشویم... کلمات عاشقانه ات را کف دستم هجی میکنی و من با عشق تمام لغت به لغت قطره هایت را کنار هم میگذارم تا جمله های شیرینت را با تمام تلخی اش با گوش احساس بشنوم!

تو برایم تمام نشدنی هستی و ممتد... چشمانم را باز میکنم وبه کف دستهایم که پر از دل گفته هایت است، نگاه میکنم سر ریز از احساس ... دستم را بر روی قلبم میگذارم و وجودم تر میشود از عشق بی پایانت

مینشینم؛ مینشینم و دعا میکنم که این عشق ابدی و پایدار باشد و هر بار بیشتر و قوی تر از قبل.... به تو فکر میکنم و وجودم گرم و گرم تر وکم کم داغ میشود و به دستهای سرد شده ام سرایت میکند! دستانم را هوای دستانت گرم میکند و درونم میسوزد. تو را با خودم وخودم را با تو میبینم! چه خیال شیرینی...

من توام و تو منی....

برچسب: من توام يا تو مني, نویسنده: هستی محمودی تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 6:27

صفحه بندی